|
در ظلماتی که شیطان و خدا جلوه ی یکسان دارند دیگر آن فریاد عبث را مکرر نمی کنم مسلک ها به جز بهانه ی دعوایی نیست بر سر کرسی اقتداری و انسان دریغا که به درد قرونش خو کرده است احمد شاملو
دیشب خواب دیدم در جنگلی بزرگ در حال قدم زدن هستم از لا به لای درخت ها متوجه ی برکه ی سبز رنگی شدم نزدیک رفتم، کنا ر برکه درختچه ی کوچکی بود که میوه های عجیبی داشت یکی از میوه ها را چیدم به دهانم نزدیک کردم و بی اختیار گاز زدم. گویا اتفاقی افتاد بود حس خفگی داشتم نمی توانستم نفس بکشم نا خود آگاه سرم را به داخل آب فرو بردم آب مثل هوا شده بود به راحتی نفس می کشیدم کاملا داخل آب فرو رفتم پاها و دست هایم در حال تغیر بودند ناگهان زاویه ی دیدم تغییر کرد من از بالا در حال دیدن برکه بودم اثری از من نبود؛ همچنان دنبال خودم می گشتم تا این که کم کم خودم را میان هزاران ماهی دیگر شناختم. من به یک "ماهی" تبدیل شده بودم . زاویه ی دیدم به داخل آب باز گشت در حالی که به خوبی داخل آب را میدیدم و به راحتی میتوانستم شنا کنم بیرون از آب را هم به وضوح می دیدم. ماهیگیری را دیدم که مشغول صید ماهی های برکه بود، مرا دید سعی کرد به دامم بیندازد، اما نمی توانست . چون من با بقیه ی ماهی ها فرق داشتم ، من از حیله های او کاملا آگاه بودم. ذهن من برابر با ذهن او بود؛ من هم به اندازه ی او با هوش بودم؛ من انسانی بودم در قالب حیوان.
|
About
Home
|